داستان ظهور قسمت بیست و سوم

0

اگر شما به تازگی قصد دارید به مطالعه داستان ظهور بپردازید، می توانید قسمت های قبلی را در لینک زیر بخوانید.

داستان ظهور

اکنون وارد قسمت بعدی ماجرا می شویم.

داستان ظهور قسمت بیست و سوم

حرکت به سوى فلسطین!

بعدازکشته شدن سفیانى ونابود شدن لشکراو،امام تصمیم می گیرد تا لشکریانى را به سرتاسر جهان بفرستد.
فرماندهى هرلشکر به یکى از سیصدوسیزده نفر واگذار و دستورات لازم به آنان داده مى شود.
امام از آنان مى خواهد که هرجا مسأله تازه اى براى آنها پیش آمد که راه حلّ آن را نمى دانستند به کف دست خود نگاه کنند؛ زیرا اینگونه مى توانند جواب سؤال خودرا بیابند.

اکنون موقع خداحافظى است!
این سیصدوسیزده یار باوفا مى خواهند از امام جدا شوند.
اینجاست که امام تک تک آنها را به نزد خود فرا می خواند و دست خود را به سینه آنها مى کشد.

آیا میدانى علّت این کار امام چیست؟

این ۳۱۳ نفر نمایندگان امام درسرتاسر جهان هستند و آنها باید نماینده همه خوبى هاباشند.

امام با کشیدن دست به سینه آنان، آمادگى آنهارا براى این مأموریّت مهم زیادتر می کند.

همه یاران همراه با گروهى از نیروهاى خود به سوى کشورهاى مختلف حرکت مى کنند تا هرچه زودتر حکومت جهانى مهدوى تشکیل شود.

یاران امام قدرت عجیبى دارند و حتّى مى توانند از روى آب عبور کنند،براى همین براى پیمودن دریاها، نیازى به کشتى ندارند.

امام کسى را به فلسطین نمی فرستد.تو تعجّب می کنى وعلت را می پرسى.

نگاه کن! امام خودش میخواهد به فلسطین برود،زیرا آنجا حوادث مهمّى روى خواهد داد و باید امام آنجا باشد.

بنابراین امام زمان با گروهى ازیاران خود به سوى قُدس حرکت می کند. مدّتى می گذرد…

امام به قُدس می رسد و چندروز در آن شهر اقامت می کند تاروز جمعه فرا برسد.

و تو نمیدانى که آن روز جمعه چقدر سرنوشت ساز است! در آن روز، عدّه زیادى از مسیحیان در این شهر جمع خواهند شد.قرار است اتّفاق مهمّى روى بدهد.

روز جمعه فرا می رسد. چه اجتماع باشکوهى!

همه منتظرند.

آنجا را نگاه کن! بالاى سرت را می گویم، آسمان را ببین!
آیا آن ابرسفید را می بینى؟آن جوان کیست که بر فراز آن ابر قرار گرفته است؟
آیا آن دو فرشته را می بینى که در کنار او ایستاده اند؟
آن ابر به سوى زمین مى آید.در بیت المقدس غوغایى برپا شده است! شورى در میان مسیحیان برپا می شود.
شاید آن جوان،عیسى(ع) باشد!

آرى،درست حدس زدم، او عیسى(ع) است.
آن ابرسفید،کنار قُدس قرار می گیرد و عیسى(ع) از آن پیاده می شود.
مسیحیان که ازشادى درپوست خود نمى گنجند به طرف اومى روند و می گویند که ما همه یاران وانصار تو هستیم.
شما فکر میکنید که عیسى (ع) چه جوابى به آنها می دهد؟
عیسى(ع) مى فرماید:«شما یاران من نیستید!».

همه مسیحیان تعجّب می کنند. عیسى(ع)،بدون توجّه به آنان،حرکت می کند.
اوبه کجا میرود؟آن طرف رانگاه کن!

امام زمان در محراب «مسجد الأقصى» ایستاده و همه یارانش پشت سر او به صف نشسته اند و منتظرند تا وقت نماز شود.

عیسى(ع) به سوى محراب مى رود. او به امام نزدیک می شود و به امام سلام می کند و با اودست می دهد.
امام زمان به او روکرده و مى فرماید: «اى عیسى!جلو بایست و مامِ جماعت ما باش».

عیسى(ع)میگوید:«من به زمین آمده ام تا وزیر توباشم، نیامده ام تافرمانده باشم، من نماز خود را پشت سر شما می خوانم».
نماز برپا می شود،همه مسیحیان باتعجّب نگاه می کنند. عیسى(ع) درصف نماز مسلمانان حاضر شده و با آنها نماز می خواند.
اینجاست که بسیارى از آنها مسلمان شده و به جمع یاران امام زمان مى پیوندند.

همسفرم!امام برنامه دیگرى هم دراینجا دارد وآن ماجراى«صندوق مقدّس»است.

آیا میدانى«صندوق مقدّس»چیست؟

حتماً شنیده اى که چون موسى(ع) به دنیا آمد، مادرش، او را در میان صندوقى نهاد و آن را به دریا انداخت.
اکنون آن صندوق نزد امام است و او این صندوق را همراه خود به اینجا آورده است، شاید که این صندوق وسیله هدایت یهودیان شود!
آیا میدانى که این صندوق، نزد یهودیان، بسیار مقدّس است؟
آیا خبردارى که این صندوق، بزرگترین نمادمذهبى یهودیان است.

موسى(ع)، قبل از مرگ خود، تورات اصلى را (که بر لوح هاى گِل نوشته شده بود)در میان همین صندوق قرار داد و به جانشین خود «یوشع» سپرد.

تا زمانى که این صندوق میان یهودیان بود، آنان عزیز بودند؛ امّا از آن زمانى که آن صندوق از میان آنها رفت عزّت آنها هم رفت.
آرى،آنان حرمت آن صندوق را نگاه نداشتند و خداوند آن صندوق را از آنها گرفت.
خوب است سؤال دیگرى رامطرح کنم:آیا میدانى وقتى یکى از پیامبران بنى اسرائیل از دنیا میرفت چه کسى جانشین او می شد؟

هر کس که این صندوق نزد او یافت مى شد، پیامبر بعدى بود و یهودیان در مقابل او تسلیم می شدند.

اکنون برنامه امام این است که آن صندوق را به یهودیان نشان بدهد.

وقتى یهودیان صندوق گمشده خود را نزد امام مى بینند خیلى تعجّب مى کنند. عدّه زیادى از آنها به امام ایمان مى آورند؛ زیرا آنها بر این اعتقادند که صندوق مقدّس را نزد هرکس یافتند باید تسلیم او شوند.

عدّه کمى از آنان با اینکه حق را می بینند از قبول آن خوددارى می کنند و امام با آنها وارد جنگ مى شود و آنها را شکست می دهد.
اکنون دیگر برنامه امام، در بیت المقدس تمام شده است و امام به سوى کوفه باز می گردد.