داستان ظهور قسمت نهم

0

اگر شما به تازگی قصد دارید به مطالعه داستان ظهور بپردازید، می توانید قسمت های قبلی را در لینک زیر بخوانید.

داستان ظهور

اکنون وارد قسمت بعدی ماجرا می شویم.

داستان ظهور قسمت نهم

لشکری که در دل زمین فرو می رود!

امشب شب چهاردهم ” محرم ” است و آسمان شهر مکه مهتابی است. چهار شب از ظهور امام زمان میگذرد و در شهر مکه آرامش برقرار است البته همچنان بیرون شهر سپاه سفیانی مستقر شده و شهر را در محاصره دارد سپاه سفیان هراس دارد که وارد شهر شود و با لشکر امام بجنگد. آنها منتظرند تا نیروی کمکی از مدینه برسد تا بتوانند به جنگ امام بروند.

امشب سیصد هزار نفر سفیانی از مدینه به سوی مکه حرکت می کنند سفیانی به آنهادستور داده تا شهر مکه را تصرف کنند و کعبه را خراب کنند و امام زمان را به قتل برسانند. این نقشه ی شوم سفیانی ست.

به راستی امام زمان که فقط سیصد و سیزده نفر سرباز دارد چگونه می خواهد در مقابل لشکری با بیش از سیصد هزار سرباز مقابله کند ؟
من میدانم که خدا هرگز ولی خود را تنها نمی گذارد سپاه سفیانی از مدینه به سمت مکه حرکت می کند و پس از اینکه از مدینه خارج شد در سرزمین ” بیدا ” مستقر شد.

میدانید بیدا کجاست؟

حدود پانزده کیلومتری در جاده ی مدینه به سوی مکه که پیش بروی به سرزمین ” بیدا ” می رسی.

پاسی از شب می گذرد آن مرد کیست که سراسیمه به این سمت می آید ! نگاهش کن ظاهرش نشان می دهد که اهل مکه نیست او از راهی دور آمده است آن مرد سراغ امام را می گیرد گویا کار مهمی با آن حضرت دارد یاران امام آن مرد را به خدمت امام می آورند آن مرد می گوید؛ ای سرورم من ماموریت دارم تا به شما مژده ی بزرگی بدهم یکی از فرشتگان الهی به من فرمان داده تا پیش شما بیایم.

من که از ماجرا خبر ندارم از شنیدن این سخن سخت تعجب کردم چگونه است که این مرد ادعا می کند که فرشتگان را دیده است؟ امام که به همه چیز آگاه بود میگوید؛ حکایت خود و برادرت را تعریف کن.

آن مرد رو به امام می کند و چنین می گوید: ( من آمده ام تا بشارت دهم که سپاه سفیانی نابود شد من و برادرم از سربازان سفیانی بودیم و به دستور سفیانی برای تصرف مکه حرکت کردیم ناگهان فریاد بلندی در آن بیابان پیچید ( ای صحرای ” بیدا ” این قوم ستمگر را در خود فرو ببر)

آن مرد سخن خود را چنین ادامه داد ( پس من با چشمان خود دیدم که زمین شکافته شد و تمام سپاه را در خود فرو برد فقط من و برادرم باقی مانده بودیم ناگهان فرشته ایی را دیدم که برادرم را صدا زد و گفت اکنون به سوی سفیانی برو و به او خبر بده که سپاهش در دل زمین فرو رفت بعد از آن رو به من کرد و گفت به مکه برو و امام زمان را به نابودی دشمنانش بشارت بده و توبه کن.

حالا دیگر خیلی چیزها برایم روشن شده است.

وقتی مهربانی امام را می بیند توبه می کند و توبه اش مورد قبول می شود.
آیا می دانی آن فرشته ایی که با این مرد سخن گفته بود که بود؟ آن فریادی که در صحرای ” بیدا ” بلند شده بود چه بود؟ او جبرییل بود که به امر خدا به یاری لشکر حق آمده بود تا سپاه طاغوت را نابود کند. سپاه سفیانی که می خواست کعبه را خراب کرده و با امام بجنگد به عذاب خدا گرفتار شد او در دل زمین فرو رفته است.

نابودی سپاه سفیانی

خبر نابودی سپاه سفیانی به زودی در همه جا پخش می شود گروهی از آنها که از ماهها قبل مکه را محاصره کرده بودند با شنیدن این خبر فرار می کنند سفیانی که در شهر کوفه است با شنیدن خبر ترس تمام وجودش را فرا می گیرد و فکر حمله به مکه را از سر خود بیرون می کند.