سلطان آسمان ها

0

ملاقات با امام زمان عج و داستان تشرفات را قسمت به قسمت بخوانید. این ماجرا قسمت چهارم است.

سلطان آسمان ها

یولی اهل کشور چین است او می گوید: هیچ واژه ی برای تعریف خدا نداشتم. به همین دلیل وقتی یک دوست مسیحی برایش از خدا میگوید او به مسیحیت گرایش پیدا می کند و در کلیسا عضو گروه اجرای موسیقی میشود، کُر هم می خواند.

اما یک شب که تاکسی یولی به جای کلیسا در مقابل یک مسجد میرود و سیل جمعیت ، یولی را به داخل مسجد می برد و یولی از آن جمعیت سفید پوش تعجب می کند.

از آن شب دیگر رغبت به رفتن به کلیسا و اجرای مراسم نداشت. او از خدا می خواهد که اگر هست نشانه ای به او نشان دهد. یکسالی می گذرد یولی در جایی یک قرآن می بیند. از خواندن قرآن به شوق آمده بودم،شک نداشتم که این کسی که در قرآن حضور دارد خود اوست، از ته دل با خدا حرف می زدم و می خواستم که راهنمایی ام کند.

یکی از شب های سرد زمستان که در خوابگاه دانشگاه مشغول خواندن قرآن بودم به آیه ی«اقم الصلاه لذکری» رسیدم و نماز خواندم و از فردا مورد تمسخر قرار گرفتم.

از متلک ها و انتقادها هراسی نداشتم، به مسجد رفتم و گفتم بنویسید که من مسلمانم به سفارت ایران رفتم و نام سمیه را برای خود انتخاب کردم و با کتاب انقلاب نور رهبر ایران امام خمینی (ره) را شناختم و تصمیم گرفتم به ایران سفر کنم تا دینم را بهتر بشناسم.

روزی به مردی برخورد کردم که از گذشته ام سخنی به میان آورد تعجب کردم.

وقتی از دوران بچگی ام برایم گفت تعجبم بیشتر شد او می گفت: تو در کودکی که به آسمان نگاه می کردی و می گفتی:«ای کسی که سلطان آسمان ها هستی می خواهم با تو آشنا شوم»

بعد هم گفت:من برای هدایت مردم آمده ام تا گناه نکنند.

گفتم:شما چه کار بزرگی دارید لطفاً آدرس به من بدهید تا با شما تماس بگیرم.

گفت:من آدرس ندارم.

گفتم: میخوام باز شما را ببینم.

گفت: نمی توانی، اما من به یاریت می آیم.

او رفت و من هنوز در تعجب بودم.

به کلاس معارف، شناخت دین،احکام و قرآن می رفتم. هر چه بیشتر ائمه(ع) را می شناختم به خدا نزدیک تر می شدم.
روزی که در امام زمان(عج) و علائم ظاهری ایشان مطالعه می کردم متوجه شدم دقیقا مطابق مشخصات آن مردی است که در پکن دیده بودم.

????منبع؛
میرمهر، ص ۴۴۶
روزنامه کیهان، شماره ۱۶۵۲۱